ميرزا حسن حسينى فسايى

106

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

« در سال 719 . . . كليه امور فارس به خداوندزاده گردوچين دختر اتابك آبش خاتون دختر گردوچين دختر شاهزاده منكوتيمور . . . كه مادرش آبش خاتون دختر اتابك سعد بن زنگى است و گردوچين با اين علو نسب به پاكى سيرت و خوبى صورت و حسن اعتقاد وفور عدل و كثرت عبادت معروف بود عنايت گرديد . . . » ( گفتار اول ) در سال 720 : « بعد از او سلطان خاتون خواهرزاده كردوچين با شوهر خود قرامحمد در شيراز متصدى حكومت گرديد » ( همانجا ) « . . . امير چوپان را دخترى بود بغداد خاتون نام ، به غايت صاحب جمال و داراى كمال و در سال 723 او را در ازدواج امير شيخ حسن . . . درآورد و سلطان ابو سعيد بهادر خان . . . خاطرش در خيال بغداد خاتون قرار گرفت و روزبروز آتش محبتش در اشتداد بود تا صبر از دل سلطان فرار نمود و طاقتش به نهايت رسيد و چندين غزل در عشق بغداد خاتون اختراع نمود از جمله آنها : بيا به مصر دلم تا دمشق جان بينى * كه آرزوى دلم در هواى بغداد است پس سلطان ابو سعيد براى امير چوپان پيغام فرستاد كه طلاق بغداد خاتون را بگير تا در ازدواج سلطان درآيد امير از پيغام سلطان برآشفت براى تسليت خاطر سلطان عرض نمود كه زمستان نزديك است و زمستان بغداد مانند بهار بهشت است . . . ميان عاشق و معشوق آتش عشق زبانه كشيد و حاصل شكيبائى را سوخت و ريشه دشمنى امير چوپان در دل سلطان جاى گرفت و امير چوپان صلاح خود را در كناره‌كشى از سلطان ديد . . . امير چوپان فرار كرده به ملك غياث الدين كرت حاكم هرات پناه برد و غياث الدين غدر كرده ، او را بكشت . . . پس آتش عشق سلطان ابو سعيد بيشتر از پيشتر مشتعل گرديد و قاضى مبارك شاه را نزد امير شيخ حسن بزرگ شوهر بغداد خاتون فرستاد و تقاضاى طلاق بغداد خاتون را نمود و شيخ حسن طوعا و كرها او را طلاق داد ، پس از انقضاء زمان عده ، بغداد خاتون با جلالت تمام وارد حرمسراى سلطانى گرديد و كم‌كم كار چوپانيان رونق گرفت . . . » ( وقايع سال 736 ) ( بغداد خاتون بعدا سلطان را مسموم كرد و خودش را نيز به قصاص كشتند . تاريخ مغول ص 335 ) « . . . امير شيخ حسن كوچك شاهزاده ساتى بيك دختر اولجايتو را به پادشاهى برداشته نام او را در خطبه و سكه‌مندرج ساخت . . . امير شيخ حسن ملاحظه نمود كه مملكتى را نامرد زنى كردن امرى ناشايست است طوعا و كرها شاهزاده ساتى بيك را در ازدواج سليمان خان درآورد و او را به پادشاهى برگزيد . . . » ( وقايع سال 739 ) « . . . امير شيخ حسن كوچك شرم را از خود برداشته و آزرم را كنار گذاشته مادر خود را به قراجرى فرستاده همسر و هم‌بسترش نمود . » ( وقايع سال 738 ) « . . . در بين خبر قتل امير شيخ حسن كوچك . . . منتشر گرديد و اصل آن قضيه بر آن وجه است كه در ماه رجب همين سال شيخ حسن ، پسر امير چوپان را به جهتى حبس كرد و عزت ملك خاتون زوجه امير شيخ حسن كوچك با امير يعقوب شاه ، تعلق خاطرى داشت و با او تعشق مىورزيد و چون عزت ملك خاتون اين خبر را شنيد يقين كرد كه كار او برملا شده و امير شيخ حسن مطلع گشته ، آن زن پيشدستى نموده و دو سه نفر زن را با خود يار فرموده ، چون امير شيخ حسن وارد خانه شد ، زنها خايه او را گرفتند و چندان فشردند كه بدرود زندگانى نمود : ز هجرت نبوى رفت هفتصد و چل و چار * در آخر رجب افتاد اتفاق حسن